در تمام مهلت پیاده رو زل زدم به صورت پیاده رو
میزنم به هم تمام شهر را میرسم به خلوت پیاده رو
در میان راه خسته میشوم خسته از حقیقت پیاده رو
ابر تسمه میزند به صورتم گم شو آی آفت پیاده رو !
زیر پای محکم نگاه ها میشوم به صورت پیاده رو
له شده,گلی,بدون اعتراض... باز هتک حرمت پیاده رو !
یک گلوله تیتر میکند مرا: خودکشی به علت پیاده رو
راه مانده را ادامه میدهم بر خلاف حرکت پیاده رو...
بغضش گرفته بود، ولی بی صدا گذشت
بادی که از کناره ی چادر نماز او
برخواست ، از حوالی مرز خدا گذشت
در فکر نان و سبزی بیمار خویش بود
تا اینکه باز از بغل پله ها گذشت
از قرقره جدا شده با باد بادکش
کودک ولی چه ساده و بی اعتنا گذشت
از من هنوز کودکی و هفت سالگی
از من هنوز ... ولی از شما ، گذشت
یک قطره اشک باز رها شدازآسمان
بر گونه ی زمین تو هی گشت و گشت و گشت
تا گریه کردی و گفتی چرا نماند
تا گریه کردم و گفتم چرا گذشت
*از پزشکان شاعر بخوانید:
"شاید دوباره مرا به خاطر بیاوری" به بازار آمد(مژگان عباسلو)
دلم شور میزند ...(سهیلا مهرآور)
آمدی ،از دور می دیدم تو را
در هوایی که گمانم گرم بود
میشنیدم بوی عطرت را...بله
بوی مرطوب حضور شرم بود
بار دیگر ماند تنها بر زمین
شاعر بیچاره با سرما یه اش
تا که شاید واژه را زندان کند
ساخت دیواری به دور سایه اش
آن فرشته اشکهایم را ندید
پس چگونه دست من را خوانده بود؟!
اشکهایم خشک شد... او رفت؟!...ماند؟!
دستمالش پیش من جا مانده بود!
بار آخر باز می دیدم تو را
در هوایی که سیاه و سرد بود
چشمهایم تازه می فهمید که
رشته ی بین من و تو درد بود
قاصدک آمد به روی شانه ام
قاصدک از آسمان آمد زمین
فاصدک آمد نفهمیدم چرا؟...
قاصدک آمد فقط آمد ،همین!
اینجا زمستان است, پیش از مردنم برگرد
تب کرده ای تو یا که من یک قطب سرمایم؟
گاهی تنفس کن مرا در این هوای سرد
بانوی شیرازی چرا دیر آمدی کرمان؟ !
طوفان کمی قبل از ورودت کار خود را کرد
آغا محمد خان اگر چشم تو را می دید
بی شک تمام چشم ها را در نمی آورد
زن های شیرزای پر از نیرنگ مردانند
مردان کرمانی...چه گویم...مرد یا نامرد ,
فرقی ندارد , ما حساب راه را کردیم
تاریخ تکرار است , تکراری شبیه درد...
طوفان میان صفحه های شهر میپیچد
همراه صد ها برگ خشک پاره ی ولگرد
شیراز-شهریور هشتاد و هشت
و این واژه ها نشت ذهن من است...
هر شب که باد بر تن ما پیچ می خورد انگار ذهن گیج خدا پیچ می خورد
این رود خیره سر مست بی هوا معلوم نیست تا به کجا پیچ میخورد
از لحظه ای که شعر نگاهت شروع شد حتی ردیف و قافیه ها پیچ می خورد
یک توپ قلقلی از کودکی پرید دارد هنوز توی هوا پیچ می خورد
اصلا نمی شنوم ... باز هم بگو ... در گوش من صدا و صد ا پیچ میخورد
یک جور مبهمی همه جا پیچ میخورد وقتی که باز موی شما پیچ می خورد
صد مغز ِ فلسفی ِ خشک مانده اند در فکر این که چرا پیچ می خورد
باید تو را آورد در یک قاب تازه
یا پاک کرد آیینه را با آب تازه
باید به جای "باب" کهنه، "در"بسازم
یعنی بریزم طرحی از یک باب تازه
بعد از دو ماه و چندسال از تو سرودن
دیشب دوباره خواب دیدم،خواب تازه
ماهی شدی در آسمان،این بار جداً
خورشید کم آورد از مهتاب تازه!
رفتم به نیرنگ صدای موج هایت
رفتم... و افتادم در این مرداب تازه
من باز عاشق میشدم،عاشق!تو اما
باور نکن اصلاً... ولی سودابه تازه ...
سودابه را بردند آقا!...
کودکی ماند
در حسرت یک سرسره
یک تاب تازه
کرمان-شهریور هشتاد و هشت
مقام دوم بخش شعر این جشنواره به بنده اختصاص داده شد،با این دو شعر:
در چشم زمانه سکه دلچسب شده ازسکه مدارک فلان کسب شده
دیروز در اخبار شنیدم ، گفتند با پول پدر اُلاغکی اسب شده!!!
*****
حالا تو هی بیا و بزن غُر ، نمیشود
احمق به زور ریش پروفسُر نمی شود
هوش گروه کمی خب ، زیادی است
یعنی که ظرف جمجمه شان پر نمیشود
اما شما تو را به خدا بی خیال شو!
گاری عزیز من ، که تراکتُر نمی شود
نیروی باد زور زیادی نمی زند
میداند او که مثل رآکتُر نمی شود
گاهی سفید رنگ لباس جنازه است
هر پیرهن سفید که دکتر نمی شود
(کلا که گند می زنم،این هم به قافیه)
بانگ کلاغ ، چه چه بلبل نمی شود
میخواستم که مو بکشم از درون ماست
دیدم به ضرب قاشق و انبر نمی شود
با این که بارها به سر دوستان زدیم
اما همیشه ضربه تلنگر نمی شود
گفتم،نمیشود که همیشه درست بود
حالا تو هی بیا و بزن غُر ، نمی شود!
عاشقت بی شک اگر شیدا نبود
شعرهایش اینقدر رسوا نبود
خودکشی میکرد مجنون هم اگر
در خیالش صورت لیلا نبود
اشکهایم رقص شادی می کنند
کاش هر شب جشنشان برپا نبود
حجله ام را از قفس آذین کنید
تا نگوید مرد من تنها نبود
می نشستم بر غم تنها کنار
بود دریا ، یا اگر دریا نبود
ماه من در یک خسوف سهمگین
ماند و حتی سایه اش پیدا نبود
بخوان به نام پروردگارت که تو را... تو را...نه!
نشد،نمیشه،یعنی میشه...نمیدونم... شایدم نشه!
(آقای کارگردان میشه دوباره از اول بگیرید؟!)
دستهایم مست، له له میزدند گاه روی شانه ها و نیمکت
تاسرش مایل به سمتم شد،رسید اوج حس ماجرا و نیمکت
پایه های عشق بازی جور بود باد و گرمای هوا و نیمکت
ناگهان یک شخص دوم داد زد کاکو هوی!ها؟ها شماونیمکت؟!
لحظه ای ذهنم به خود آمد که دید مانده روی نا کجا و نیمکت
نیکمت رفته ولی مانده هنوز نقش تلخ یک صدا و نیمکت
یک طرف من،یک طرف خالی ازو او جدا و من جدا و نیمکت...

